تبليغاتX
پژوهنامه


پژوهنامه
علوم اجتماعی
بزرگان جامعه شناسی
موضوع: بزرگان جامعه شناسی سه شنبه 21 مهر1388 23:57

   رالف دارندورف

دارندورف سال 1929 در آلمان متولد شد. با رشته ادبيات کلاسيک مطالعات دانشگاهي خود را آغاز و سپس به مدرسه اقتصاد و علوم سياسي لندن وارد مي شود.

   گرايش عمده وي بيشتر به جامعه شناسي تضاد و کشمکش است. ضمن بازنگري در آراء مارکس و مارکسيست ها و مخالفت با ديدگاه کارکرد گرايي، سعي در ارائه يک نظريه تلفيقي- ضمن خوشبيني به آينده بشريت- از اين دو ديدگاه دارد.

   وي براي طرح مدل و نظريه خود ابتدا اصول ويژگيهاي مدلهاي تضاد و کارکردي را مطرح کرد. – بعد از نقد آنها- به تهيه نظريه خويش مي پردازد. دارندورف در مسايل جامعه شناسي سياسي از شهرت بسزايي برخوردار است، علاوه بر تدريس در دانشگاههاي هامبورگ، کونستانز، رئيس سابق مدرسه علوم سياسي لندن و رئيس کالج سنت آنتوني در حال حاضر به عنوان شهروند بريتانيايي عضو مجلس اعيان اين کشور است.    خاستگاه اجتماعي و شرح حال دارندورف زمينه ساز گرايش او به حوزه هاي جامعه شناسي، بويژه جامعه شناي سياسي و رويکردي تلفيقي است. او در سال 1292 در خانواده اي سياسي ساکن هامبورگ به دنيا آمد. پدرش عضو حزب «سوسيال دموکرات» و نماينده مجلس «رايش تاک» بود. دوران کودکي داندورف مصادف با وقايع و حوادث فراواني است. بحران اقتصادي اروپا، حوادث قبل ار جنگ جهاني دوم بخصوص دستگيري پدرش توسط نازي ها در سال 1933، مجبور مي شود به برلين نقل مکن کنند. در پانزده سالگي فعاليتهاي وي در «انجمن آزادي دانش آموزان متوسطه آلمان» برملا مي گردد، به اردوگاه کار اجباري در شرق، نزديک مرز لهستان تبعيد اما بعد از هشت هفته آزاد مي شود. بنابراين مقتضاي شرايط خاص محيط زندگي اش درگير مسائل اجتماعي- سياسي مي گردد، و گرايش به جامعه شناسي ظاهراً براي پاسخ به مسائل ذهني وي بوده است.

   سال 1947 مصادف با عضويت در حزب «سوسيال دموکرات» تحصيلات دانشگاهي را در دانشگاه هامبورگ با ادبيات کلاسيک آغاز مي کند. در جريان به پايان رساندن رساله خود با آثار مارکس آشنا، و بعد از اخذ دکتري فلسفه از هامبورگ، به انگلستان جهت تحصيل در آکادمي اقتصاد و علوم سياسي لندن نقل مکان مي کند. دارندوف سال 1958 صاحب کرسي استادي در دانشگاه هامبورگ مي شود، ضمن فعاليتهاي علمي، در حزب سوسيال دموکرات مشغول به فعاليت مي گردد. در سال 1967 وزير امور خارجه حزب دموکرات آزاد آلمان، سال 1970 به عضويت کميسيون اتحاديه اروپا در مي آيد.

   بعد از خروج از فعاليتهاي سياسي به انگلستان مهاجرت کرد، در آنجا مسئوليت سرپرستي مدرسه اقتصاد و علوم ساسي لندن و کالج سنت آنتومي دانشگاه آکسفورد را بر عهده داشت.

   با پاس يک عمر تلاش و خدمت علمي عنوان «بارون» را از ملکه اليزابت دوم دريافت مي کند.

   دارندورف يکي از معدود متفکران اجتماعي است که در دوره زندگي خود وقايع برجسته تاريخي را لمس نموده است- آثار و نتايج جنگ جهاني اول، بحران 1930 اروپا، جنگ جهاني دوم و پديده فاشيسم، نتايج جنگ جهاني دوم و ليبراليسم، سوسياليسم و سقوط آن و ...- بدين سان، مي توان گفت اين وقايع از اصلي ترين شرايط شکل دهنده حيات علمي وي به عنوان يکي از صاحب نظران بزرگ جامعه شناسي است.       دارندورف در فرايند رشد افکار جامعه شناسي خود و رسيدن به بينش تلفيقي تحت تأثير افکار و نظريه هاي طيف وسيعي از ديدگاه صاحب نظران کلاسيک و معاصر از جمله دورکيم، کارل مارکس، ماکس وبر، روبرت موسيل، تالکت پارسنز، رابرت مرتن و ... قرار گرفته است.

   در اينجا ضمن توجه به آثارش، منابع عمده مورد استفاده وي مورد توجه قرار خواهد گرفت. اهم آثار دارندورف به شرح ذيل مي باشد:

   آزادي جديد (1957)، انسان اجتماعي (1958)*، طبقه و تضاد طبقاتي در جامعه صنعتي(1959)، جامعه و دموکراسي در آلمان (1960)، برخورد اجتماعي مدرن (1989)، ژرف نگري در انقلاب اروپا (1990) ، تعارض بعد از طبقه (؟)؛ مقالاتي هم از وي به زبان فارسي موجود است: افسانه جامعه صنعتي (1347)، تضادهاي اجتماعي عامل دگرگوني (1359)، منشاء نابرابري اجتماعي (1371)، و بيرون از ناکجا آباد.

   مهمترين آثار دارندورف که منعکس کننده نظرياتش درباره تضاد و نابرابري اجتماعي مي باشد، کتاب «طبقه و تضاد طبقاتي در جامعه صنعتي» (1959) است. در اين کتاب ضمن تجديد نظر در آراء مارکس نظريه جديدي از تضاد ارائه مي گردد (اديبي و انصاري، 145:1383).

   در حقيقت با اقتباس گرفتن مفاهيم مارکسي نقطه عزيمت نظريات خود را از آراء مارکس بنا نهاده است، وي در طبقه و تضاد طبقاتي تلاش داشت با يک نظريه اجتماعي به گونه اي دقيق تر از کارکرد گرايي خصوصيات واقعي جامعه را مطرح نمايد، با يک بررسي دقيق درباره مسئله «نظم اجتماعي» ريشه هايي از «کارکرد گرايي پارسنزي» قابل مشاهده است (ترنر،142:1382).

   دارندورف را بواسطه تأليف انسان اجتماعي وارد کننده نظريه نقش اجتماعي از آمريکا به آلمان مي دانند. اين اثر با مفاهيم: «واقعيت آزارنده جامعه» برگرفته از فکرات «اميل درکيم»، مفاهيم «نقش»، «موقعيت اجتماعي»، «انتظارات نقشي» متأثر از «پارسنز»، متأثر از «رالف لينتن» در مفاهيمي چون «موقعيتهاي محول و محقق»، «منزلت»، از «رابرت مرتن»، مفاهيم «گروه مرجع»، «تعرض درون و ميان نقشي» و «روبرت موسيل» مفاهيم «انسان سرزميني و فراسرزميني» به رشته تحرير در آمد.

   علاقه دارندورف به مسئله «آزادي» چشمگير است، چرا که در بيشتر آثار خود اين مفهوم را مورد تأکيد ويژه قرار داده است، «آزادي جديد» به سال 1957، «جامعه و دموکراسي در آلمان» 1960 و تآليف در خور شايسته «ژرف نگري در انقلاب اروپا»  که در آن به تحولات اجتماعي- سياسي اخير بويژه بعد از فروپاشي شوروي سابق پرداخته است. وي تحت تأثير استاد برجسته خود «کارل پوپر» و همچنين «کانت» توجه ويژه اي به «آزادي»، «جامعه باز»، «عدالت» مبذول داشته است.

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

موضوع: مقالات سه شنبه 24 شهریور1388 0:52

شهرهای شهروندمدار یا زورمند مدار؟(2)

زهیرمصطفی بلوردی

  اما در الگوی زورمندمدارانه، زندگی روزمره به دو عرصه خصوصی و رسمی کاهش می یابد. مدیریت و تصمیم گیری عرصه عمومی که همان فضاهای شهری است به اشغال عرصه رسمی در می آید. البته باید توجه داشت که اشغال عرصه عمومی به معنای از بین رفتن عرصه عمومی نیست؛ به هر حال کوی و برزن ها و محل های اجتماع مردم بخشی از عرصه های عمومی هستند که در اثر حاکمیت زورمندمدارانه از کارکردهای واقعی خود باز مانده اند. در چنین حالتی افراد به درون خانه و به «چاردیواری اختیاری» پناه می برند. عرصه خصوصی عرصه امن و خارج از خانه عرصه بیگانه به حساب می آید. بیهوده نیست که امروزه اگر می خواهند توجه مردم را به شهر جلب کنند از شعار «شهر ما خانه ما» استفاده می کنند. مردم برای خارج از خانه که ملک شخصی شان نیست اهمیتی قایل نمی شوند و حتی در مواردی به عنوان شیوه ای از مبارزه به تخریب آگاهانه آن می پردازند. «پرویز پیران» پژوهشگر حوزه شهری، در یک بررسی پانزده ساله از منابع و متون تاریخی به هیچ جمع بندی درباب وجود شهروندمداری در شهرهای ایران نرسیده است. از دید وی حملات تاریخی دشمنان ایران زمین، الگویی مدیریتی به نام الگوی زورمندمدارانه در شهرهای ایران ایجاد کرده که در دوران معاصر نیز در لباسی نو، هم در ساختارهای مدیریت شهری و هم در ذهنیت مردم بازتولید می شود. با این وجود، در این الگو فقط مدیریت شهری طرف حساب نیست؛ درصدی از زورمندمداری به مردم بر می گردد. رفتار اجتماعی غالب در این الگو، نوعی اخلاق فردگرایانه و خانواده گرایانه خودمحورانه است. شهرنشینانی که در پی رسناندن حداکثر سود به خود هستند. معمولا چنین افرادی بهتربن و کم هزینه ترین راه را که منافع آینده آن ها را به دنبال دارد انتخاب نمی کنند؛ بلکه در بسیاری اوقات راه دم دست را بر راه دور دست و منافع آنی را بر منافع آتی ترجیح می دهند. مشکلات رانندگی محصول چنین رفتارهای خودمحورانه ای است، خود محوری در رانندگی ممکن است مشکلات فردی افراد را مرتفع سازد، اما مضرات آتی آن بتدریج آشکار می شود. اگر چه هرج و مرج های عبور از چراغ قرمز، راه ندادن به اتومبیل های دیگر در کوتاه مدت گره از کار شهرنشینان باز می کد، اما در بلندمدت آستانه تحریک عصبی افراد را پایین آورده و به پرورش شخصیت های پرخاشگر، خودخواه و عصبی کمک خواهد کرد. مساله اخلاق شهروندی ارتباط نزدیکی با این موضوع دارد که نظام شهر تا چه اندازه شهروند پرور است و تا چه اندازه تلاش شده به افراد و مردمان ساکن آن شخصیت دهد. کودک بودن شهرنشینان شهر ما، متأثر از سیستمی است که چنین کودکانی را بار آورده. نباید انتظار داشت مردمی که در اتوبوس ها و تاکسی ها به نحو عجیبی قرار می گیرند، آرام و با شخصیت باشند. افراد در شرایطی که عرصه عمومی به آن ها شخصیت ندهد با دیدی متفاوت به اتومبیل شخصی می نگرند. اتومبیل برای آن ها دیگر ابزار صرف نشان دهنده خودخواهی فردی نیست؛ اتومبیل کارکرد اجتماعی دیگری نیز پیدا می کند. در دوره ای که امکان شکستن شخصیت ها و حرمت ها در فضاهای عمومی وجود دارد و فرهنگ حاکم بر جامعه از یک سو تأکید بسیار بر حرمت خانواده دارد و از دگر سو امکانات لازم برای حفظ حرمت در فضای عمومی فراهم نمی آورد، اتومبیل تبدیل به پاره ای از خانه و تداوم خانه در خیابان و حامی خانواده خواهد شد. استفاده از اتومبیل در جهت حفظ همان کرامت انسانی و فردیتی است که احساس می کنیم با استفاده از وسایل نقلیه عمومی خدشه دار می شود.

 بنابراین علت علاقه مردم به استفاده مداوم از وسایل نقلیه شخصی علی رغم توصیه های موکد را باید در سه عامل «خودمحوری فردگرایانه، «ساختارهای ناقص عرصه مدیریت شهری» و به دنبال آن «خودمحوری خانواده گریانه» در جامعه جستجوکرد. تجلی این سه عامل را می توان در الگوی «شهر نشینی زورمندمدارانه» یافت. شهرهای ما شهرهای بی فرهنگی نیستند؛ زیرا در کشوری با فرهنگ دیرینه قرار دارد. شهرها بیشتر از آن که دارای شهروند باشند، افراد شهرنشین دارند. تبدیل شهرنشینان به شهروندان یکی از راه حل های رفتن به سوی شهر شهروندمدار است. در راستای گام برداشتن به سمت چنین فضایی، مدیران شهری می توانند راهکارهایی  را مدنظر داشته باشند؛ چراکه اجرایی نمودن این راهکارها، زمینه را برای فعالیت های بعدی فراهم خواهد کرد. گام اول ایجاد حس تعلق به شهر است که به تبع آن مسئولیت پذیری افراد نسبت به محیط شهری بالا خواهد رفت(این عامل در مقاله ای تحت عنوان شهر هایی با خاطره های جمعی فراموش شده در همین وبلاگ شرح داده شد). گام دوم تغییر ذهنیت مردم است. مدیریت شهری باید در صدد باشد تا تفکر عامه در رابطه با وظایف شهرداری در حیطه فعالیت عمرانی و خدماتی تغییر یابد.  در نتیجه این رویکرد، مردم به تدریج با فعالیت های فرهنگی و اجتماعی شهرداری آشنا شده و از مدیران شهر خود انتظار ارتقاء سطح خدمات اجتماعی و فرهنگی را خواهند داشت. تغییر این نوع نگاه نیازمند تدبیری است که جریان فرهنگ را در شهر جاری سازد. درست در این زمان ساختارهای رسمی و ساکنین شهروندمدار ایجاد خواهد شد. کارشناسان راه های متنوعی برای تغییر ذهنیت شهرنشینان پیشنهاد کرده اند:

1.      اولین و مهم ترین آن گذار از «مردم سالاری نمایندگی» به «مردم سالاری مشارکتی» است. در مدل رایج امروزی، اداره شهر به دست نمایندگان مردم در شوراها است که به آن مردم سالاری نمایندگی گویند. توجه به مشارکت شهرنشینان در پروژه های شهری، تغییری به سوی مردم سالاری مشارکتی است. بهترین مکان برای نهادینه کردن مفهوم مردم سالاری مشارکتی، فضای محلات و تمرکز به طرح های مشارکتی محله ای است. محلات پایه و اساس جامعه هستند. معضلات باید ابتدا از محلات برطرف گردند تا به تدریج از سطح اجتماع محو شوند.

2.        ضرورت تغییر نگاه فرهنگی مسئولین به شهر و نهادینه کردن این رویکرد از طریق برنامه های سالیانه ای چون هم اندیشی ها و همایش های علمی شهری.

3.      هدایت محورهای پژوهشی به سوی پژوهش های خُردنگرانه و محوریت بخشیدن به سطح محلی(ومحله ای) برای شناخت و درک سازوکارهای عمرانی، اجتماعی و فرهنگی جهت از میان برداشتن مشکلات.

4.      توجه به نقش اوقات فراغت در بهبودی روابط اجتماعی و فرهنگی شهر، تعمیم دادن موضوع نیاز به اوقات فراغت از طریق تغییر ساعات کار اماکن گذران اوقات فراغت برای ایجاد امکان استفاده بیشتر کاربران(کتاب خانه ها، موزه ها، پارک ها و ... باید در ساعات غیر اداری فعال تر باشند).

5.      مدیریت کردن بی انضباطی های کالبدی سطح شهر که خود عامل نارضایتی مردمی و از میان رفتن اخلاق شهروندی است(شهرداری باید پروژه های به­سازی و اصلاحی خود را به ساعات پایانی شب منتقل و به صورت ضربتی در همان شب خاتمه دهد).

6.         اهمیت دادن بیشتر به نشانه ها و نمادهای شهری به طور کلی و به زیباشناسی شهری به مثابه عوامل اساسی در ایجاد محیط روانی- اجتماعی که شهروندان در آن زندگی و رفتار می کنند.

 

7.      بالابردن حس اعتماد شهرنشینان به مدیران شهری از طریق به اجرا در آوردن پیشنهادات مشارکتی مردم و آگاه سازی آن ها در صورت انجام دادن طرح ها و بیان نقطه ضعف آن ها در صورت اجرایی نبودن پیشنهادات.

منبع: تلخیصی از هفته نامه نگارستان

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

شهرهای شهروندمدار یا زورمندمدار؟
موضوع: مقالات سه شنبه 10 شهریور1388 22:5

شهرهای شهروندمدار یا زورمندمدار؟ (1)

زهیرمصطفی بلوردی

هر آن کس که در وادی شهرها زندگی می کند، هر روزه با مسائل گوناگونی از رفتارهای اجتماعی شهرنشینان مواجه است.  مواردی که در اکثر مواقع ملال آور و ناراحت کننده هستند. اگرچه در شهرهای مختلف، الگوه های متمایز کننده اجتماعی و فرهنگی متنوعی وجود دارد. اما به علت ماهیت زندگی شهرنشینی، شهرها از هر نوع و با هر وسعتی که باشند، کم و بیش دارای مسائل مشترک اجتماعی  یکسانی هستند. مسائلی نظیر آسیب های اجتماعی، نوع جرایم بالا و کژرفتاری های اجتماعی در زندگی روزمره ما بسیارند. با این حال و علی رغم تشابهات معضلات شهرنشینان، تنها مساله ای که در طول تاریخ دانش جامعه شناسی شهرها را به لحاظ رفتارهای اجتماعی شان از هم متمایز می کند، مفهوم «شهروندی» است.

معمولا ناظرین و متفکرین اجتماعی جهت بررسی و آسیب شناسی اخلاق شهروندی یک جامعه، دم دسترس ترین و بارزترین شکل رفتارهایی که برای همگان ملموس باشد را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند. امروزه بارزترین نمود رفتاری شهرنشینان در جامعه ما رفتار و فرهنگ رانندگی است. این نوشتار با بررسی جامعه شناختی این رفتار که بسیار شکایت ها نیز از آن می رود، سعی در تحلیل و بررسی وجود یا عدم وجود شهروندی و شهروندمداری در شهرهای ایران دارد. جهت فهم ساده مفهوم شهروندی توجه به دو بعد اساسی این واژه ضروری است؛ یک بعد آن حکومت کردن و بعد دیگر آن اطاعت کردن است. یک «شهروند» در امور شهری در مواقعی باید تصمیم گیرنده باشد و در مواقعی اطاعت کننده. در لغت نامه تفکر اجتماعی قرن بیستم، شهروند به کسی گفته می شود که به طور نوبتی گاهی حاکم و گاهی اطاعت کننده باشد. البته بعد ها برخورداری از امکانات رفاهی مانند حق داشتن سرپناه، انتخاب محل زندگی و حق داشتن انواع آزادی ها به آن اضافه شد و مفهوم «شهروند اجتماعی» شکل گرفت. همان گونه که آمد، نکته قابل توجه در تعریف شهروندی دو بعد «حکومت­کردن» و «اطاعت­کردن» است. در حالی که ما شهرنشینان بیشتر بر حق حکومت راندن خویش تأکید داریم و کمتر از وظایف و مسئولیت های خود سخن می رانیم. مهمترین ویژگی فرهنگ شهروندی پذیرش مسئولیت های شهروند بودن است و لازمه وجود چنین فرهنگی، میزانی از خودگذشتگی است. بهترین موقعیت برای فهم این بخش قرار گرفتن در موقعیتی است که ما آن را ترافیک می نامیم. تجربه ما می تواند منبعی مفید برای توجه در این مورد باشد. هر کدام از انسان های نشسته در ماشین در پی بازگشایی راه خود هستند. اگر هم راهی بگشایند، کمتر امکان بهره وری دیگران را در نظر می گیرند. حالتی دیگر را در نظر بگیرید؛ ماشینی قصد دارد جهت حرکت خود را به سویی دیگر تغییر دهد، میزان راه دادن ماشین های دیگر که از روبرو می آیند به چه اندازه است؟ هر کس به فکر راه خویش است و ما تنها استعداد خود را به کار می بریم تا حقی برای خود ایجادکنیم نه مسئولیتی. نکته جالب توجه آن که رفتارهای ترافیکی ما در بسیاری موارد به ضرر خودمان و مسدود ماندن راه منتهی می شود. حال نوبت آن است که بپرسیم چه دلیل و عاملی به شکست و تضعیف مفهوم شهروندی و شهروندمداری انجامیده؟ این رفتارهای ناشهروندمداری را چه بنامیم؟

جامعه شناسان عمدتا در پاسخ بدین سوالات به دلایل متعددی اشاره می کنند. اما تقریبا همگی بر روی مفهوم «زورمند مداری» اتفاق نظر دارند. برای روشن تر شدن تفاوت دو الگوی شهروندمداری و زورمندمداری توجه به عرصه های زندگی روزمره مردم در شهرها ضروری است. عرصه های زندگی مردم در حالت عادی به سه عرصه خصوصی، عمومی و عرصه رسمی قابل تقسیم اند. عرصه خصوصی مکان و فضای امن خانوادگی، عرصه رسمی محل مدیریت شهری و عرصه عمومی فضای بیرون خانه، خیابان ها و محل اجتماع مردمی را در بر می گیرند. افراد ساکن شهرهای شهروندمدار با هر سه عرصه سروکار دارند. عرصه عمومی محل شکل گیری علایق جمعی شهروندان است؛ بخش عمده گذران اوقات فراغت شان در آن می گذرانند و عاملی است برای علاقمند کردن شهروندان. در یونان باستان عرصه عمومی همچنین محل تصمیم گیری های جمعی درباره شهر بوده که این فرایند امروزه در شهر های غربی به شکل تصمیم گیری از طریق نظرسنجی تغییر شکل یافته. مدیران شهری حتی برای کوچکترین و به ظاهر بی ارزش ترین امر باید به نظرسنجی از اهالی هر محل بپردازند و رضایت آن ها را جلب کنند؛ چراکه مردم خود را صاحبان اصلی عرصه عمومی می دانند....................................ادامه دارد

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

یک مطلب شاید قدیمی
موضوع: مقالات شنبه 27 تیر1388 7:10
مدتی پیش که به بچه های روزنامه اعتماد یک سر زدم وطلع شدم دو سه ماه پیش مطلبی از من چاپ با عنوان« دارندورف و تلاش برای نزدیکی مارکس و پارسونز» شده که لینکش رو از روی سایت آفتاب می دم

https://www.aftab.ir/articles/.../c7c1227432164_dahrendorf_p1.php
1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

زبان پنهان انگشت
موضوع: مقالات پنجشنبه 27 فروردین1388 22:36

 

زبان پنهان انگشت

زهير مصطفي بلوردي

 

اين نوشته نگاهي ويژه به گسترش و جايگزيني پيام هاي کوتاه به جاي روابط گفتاري و چهره به چهره در روابط اجتماعي جوامع انساني دارد. پيام کوتاه به عنوان يک وسيله ارتباطي دائم و سيار تاکنون از تحليل هاي متفکران اجتماعي به دور مانده و لذا هيچ گونه رويکرد منسجم و واحدي در خصوص کارکردهاي ويژه و پيامدهاي ارتباطات از طريق پيام کوتاه در دست نيست. در حال حاضر تلفن همراه و به تبع آن پيام کوتاه، توسط اقشار بيشتري از مردم در نقاط مختلف کره خاکي مورد استفاده قرار مي گيرد، بنابراين تاثير عميق تري در شيوه زندگي روزمره افراد بر جاي گذاشته است. امروزه تقريباً قريب به بيست و چهار سال پس از نخستين مکالمه تلفن همراه توسط «ارني وايز» در سال 1984، يک ششم از مردم جهان اين وسيله را مورد استفاده قرار مي دهند. اما اين مساله در ايران شکل ديگري نيز يافته است، ايرانيان در زندگي اجتماعي شان، جايگاهي ويژه براي پيام کوتاه باز کرده اند. نوع استفاده از تلفن همراه در ايران خبر از وقوع يک تغيير در الگوي رفتاري مي دهد. پس ضرورت توجه به اين پديده به عنوان عامل تغييردهنده در روابط اجتماعي و فهم افراد از خود و جهان پيرامون به واسطه گستردگي آن ضروري است.

سامانه شکل گرفته توسط تلفن همراه به گونه يي است که ما به ازاي پرداخت هزينه، خدمت دريافت مي کنيم، از اين رو صدها ميليون نفر مي توانند از اين سامانه استفاده کنند در حالي که امکان داشت آنها به دلايل مالي يا فرآيند بوروکراسي نظام هاي اداري هرگز توانايي دستيابي به خط تلفن ثابت را نداشته باشند. پس وقوع دگرگوني هاي وسيع تر در زندگي ما در آينده يي نزديک جايي از تعجب باقي نخواهد گذاشت. در اين ميان خدمت ويژه پيام هاي کوتاه ضربه يي ديگر به سلسله مراتب روابط اجتماعي گذشته زده است. ظهور پيام کوتاه (اس ام اس)، امکان شنود مکالمات يکي از طرفين تماس را از ما گرفته است و افراد بدون هيچ گونه دغدغه يي و به دور از محدوديت پيش رو مي توانند به تماس هاي خصوصي خود در جمع ادامه دهند. ايجاد آزادي بيشتر در بيان افکار، تقويت حس اجتماعي و بي پروايي در بيان تمايلات دروني از جمله تاثيراتي است که نمي توان آن را ناديده گرفت. اين عامل منجر به گسترش روزافزون فضاي فرديت و افزايش ظهور مالکيت خصوصي افراد شده است، زيرا پيام کوتاه رسانه يي است که مي تواند فردي عمل کند. همان گونه که در گذشته فردگرايي خود را به نظام سلسله مراتبي پدرسالارانه تحميل کرد، پيام کوتاه با برداشتن چندين گام به جلو خود را حتي بر روابط با اطرافيان نزديک انسان ها نيز تحميل کرده و منجر به ظهور مفهومي به نام «فرديت مضاعف» شد. افراد ديگر کمتر راغب به گفت وگو در مکان هاي عمومي هستند، بارها شاهد رسيدن پيام به يک فرد در يک جمع دوستانه بوده ايم که توانسته بدون هيچ گونه مانعي پيام مورد نظر را منتقل کند. نمونه ديگر فضاي مکان هاي عمومي مانند مترو است؛ همچون گذشته نمي توان اثري از آن همهمه ها و شلوغي هاي گذشته را ديد. معمولاً افراد با بيرون آوردن تلفن همراه خويش سعي در استفاده از امکانات آن از جمله پيام کوتاه دارند. به نظر مي آيد برخلاف ديگر فناوري هاي ايجاد شده، ظهور تلفن همراه و به خصوص پيام کوتاه به سرعت تاثيرش را بر رفتار و سبک زندگي ايرانيان نمايان کرده است.

البته لازم به ذکر است که «فردگرايي مضاعف» تنها نتيجه پيام کوتاه يا ظهور اس ام اس نيست. استفاده از خدمات پيام کوتاه در جهت اهداف متنوعي صورت مي گيرد و مردم از آن با اهداف گوناگوني بهره مي برند. آنچه مورد نظر ماست، تاثير آن بر زبان و نوع برقراري ارتباط افراد با يکديگر است. آيا تا به حال به اين تاثير توجه کرده ايد؟ جايگزين شدن آن به جاي روابط اجتماعي سبب شده که افراد به نحوي با کم رنگ کردن اين دسته از روابط، به گونه يي ديگر عمل کنند. آنها با کمک پيام کوتاه به سمت «متني کردن» زبان پيش رفته اند. از ديدگاه متفکران اجتماعي، متني سازي به سهولت ارتباط افراد و به ويژه گروه هاي اجتماعي کمک مي کند. به طور قطع گروه متني ساز پيشرو جوانان هستند که تلاش مي کنند براي فرار از قيد و بندها، مداخله جويي ها يا فضولي هاي پيش رو متفاوت از بزرگ ترها شيوه هاي ارتباطي گوناگون را خلق کنند. اين نوع مکالمات کمک زيادي به ايجاد صميميت هايي مي کند که در روابط رودررو امکان وقوع آن ميسور نيست. نوع گفت وگوهاي صريح و بي مقدمه يي که در اين بين مطرح مي شود، گواهي است بر اين مدعا. در نتيجه پيام کوتاه فرصتي است مغتنم براي فرار نسل جديد از ساختارهاي اجتماعي پيش روي آنها. اين پديده که همه جا حضور دارد در حال جدا کردن نسل ها از يکديگر است و آن چنان زندگي افراد را تسخير کرده که جوانان ترجيح مي دهند برخلاف سنت هاي گذشتگان، که مبتني بود بر احترام به شخص مقابل و حتي احترام به روابط چهره به چهره، با کوتاه سازي و صريح گويي فوق العاده مکالمات، تعادلي اقتصادي در روابط اجتماعي برقرار کنند. از آنجا که اکثر تماس ها و مکالمات در زمره «مبادلات اجتماعي» به حساب مي آيند، جوانان با حساب گري خاصي آنها را تبديل به «مبادلات اقتصادي» کرده اند. پيام کوتاه اين امکان را ايجاد کرده که توازني دوطرفه در هزينه هاي مکالمات به وجود آيد که هر دو طرف اين هزينه را پرداخت کنند. از ديدگاهي جايگزين شدن پيام کوتاه به جاي ارتباطات انساني بيشترين ضربه را به جامعه ايراني وارد کرده است، چرا که ايراني ها به دليل فرهنگ خاص خود، براي حريم خصوصي اهميت ويژه يي قائل بوده اند و از آنجا که پيام کوتاه هم به نوعي حريم خصوصي محسوب مي شود، مورد استقبال قرار گرفته است. البته بايد خاطرنشان کرد که بسياري از ابهامات در اين حوزه هنوز پابرجاست. درست است که با ورود اين پديده (پيام کوتاه)، فضاي اجتماعي تنگ تر شده، اما هنوز نتوانسته ايم به دليل و چرايي گسترش و تاثير انفجاري آن در قلمرو فرهنگ و روابط اجتماعي دست يابيم. موضوع ويژه آن است که آينده از آن ماست اما ما هنوز با آن همراه و هماهنگ نيستيم. در هر صورت به نظر مي رسد زمان انجام تحقيقاتي در اين خصوص در جامعه ما فرا رسيده، چرا که با ظهور نوع ديگري از زبان که «زبان پنهان متني» است، نوع برقراري روابط افراد با يکديگر

خود به خود دستخوش تغيير و استحاله شده است
1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

ارتباطات فامیلی
موضوع: مقالات شنبه 19 بهمن1387 23:28

در باب بررسی روابط خویشاوندی، مطالعه روابط درون خانوارها کافی نخواهد بود.آنچه در ابتدا اهمیت دارد بررسی ساختار روابط خویشاوندی و خانوادگی در نظام اجتماعی دوره های مختلف زمانی است. یعنی در ابتدا باید نوع روابط حاکم بر خانواده ها در جوامع گذشته و حال را بررسی کنیم. کنکاش در زندگی ایرانیان از گذشته تا حال نشان می دهد, خانواده ایرانی در گذشته ای نه چندان دور, شاکله ای گسترده داشته و از گروهی از خویشاوندان تشکیل شده بود. به علت وجود همبستگی میان خانواده های گسترده ، نوعی قانون نامحسوس از بروز بسیار ی از مشکلات اجتماعی جلوگیری می کرده است. روابط خویشاوندی حاکم بر جامعه سنتی، نوعی خویشتن داری را در افراد به وجود می آورد و افراد برای اینکه از جامعه موجود ترد نشوند، به قوانین حاکم در گروه خویشاوندی تن می دادند و سعی در محکم کردن این روابط داشتند. امروزه در کشاکش تغییرات اجتماعی، بخصوص در جوامع شهری، خانواده های گسترده به خانواده های کوچک هسته ای تبدیل شده اند که در آن فقط افراد درجه یک خانواده شامل زن و مرد و فرزند در کنار هم زندگی می کنند. اما نکته ای که باید مدنظر داشت این است که چنین تغییراتی اجتناب ناپذیر و امری ناخواسته و نه یک بدعت و ناهنجاری است، زیرا در رشد تکاملی بیشتر جوامع جهانی هم بوجود آمده است. همراه با ورود نیروهای جهانی شدن به محیط های خانوادگی و روابط خویشاوندی ما که از مجراهای غیر شخصی مثل رسانه ها، اینترنت وارد شده، زندگی شخصی ما ناگذیر دستخوش تغییر و تحول گردیده است. در این اوضاع و شرایط ما به سوی «فرد گرایی» نوینی در حال حرکت هستیم که مردم ناچارند خویشتن خویش را فعالانه بسازند و هویت های فردی برای خویش بنا کنند. چرا که با ورود انسان به زندگی مدرن، نقش هایی از پیش تعریف شده وجود دارد که به انسان تحمیل می گردد و انسان باید این نقش ها را بازی کند. نقش هایی که در اثر ارزشها و هنجارهای جدید از طریق ابزارهای متفاوت از جمله قوانین حکومتی تدوین شده جای قوانین دورن گروهی خویشاوندی را گرفته و همه شهروندان ملزم به رعایت آنها هستند. آنچه جامعه کنونی ما را از جوامع گذشته متمایز می سازد فقدان روابط خویشاوندی نیست، بلکه این واقعیت است که گروههای اجتماعی (خانواده و دیگر گروهها) آن حد که بر مبنای دیگران (رفقا، همکاران و فعالیت های تفریحی) اتکا دارد بر خویشاوندی مبتنی نیست. ما عضو انجمن ها و گروههای گوناگون هستیم یا صرفا اوقات فراغت خود را در کنار دوستانمان می گذرانیم. در حالیکه در گذشته تمامی این زیرگروههای اجتماعی در چارچوب عضویت فرد در یک گروه خویشاوندی شکل می گرفته است. از این رواست که خویشاوندی امروزه نقش درجه دو را ایفا می کند. البته از تمام این گفته ها نباید این گونه استنباط شود که روابط خویشاوندی دچار افول و زوال گردیده؛ این روابط در حال گذار می باشند. انسان امروزی تمایل به استقلال، وقت شناسی، حسابگری  و آزادی در انتخاب دارد تا نسبت به علایم و سمبل هایی که خاص جامعه کنونی است آگاه گردد که بتواند به کمک آنها زندگی اجتماعی خود را تنظیم نماید. همین اهمیت یافتن ارزش فرد گرایی، آزادی انتخاب و پذیرش برخی ارزشهای مدرن باعث شده که افراد به سمت فعالیت های فردی کشیده شوند. گواه ما پژوهش ملی سنجش ارزشهای وزارت فرهنگ و ارشاد است که تنها 4/6 درصد از پاسخ گویان اظهار کرده اند اوقات فراغت خود را با خویشاوندان می گذرانند. عده ای نتیجه این احساس تنهایی را فشارهای روانی ناشی از کم شدن روابط بین اقوام و همچنین آسیب های روانی - اجتماعی می دانند که حس نوستالژیک (یادآوردی خاطرات گذشته معمولا همراه با تاسف) در کلام و رفتار خانواده ها به ویژه سالمندان نشأت گرفته از آن است. اما به اعتقاد برخی جامعه شناسان، خانواده و روابط خویشاوندی روزگار ما سالم تر و پیشرفته تر از گذشته است و برداشت های رایج در مورد سستی روابط خانوادگی ناشی از تصورات رویارویی درباره گذشته خانواده و اعتقاد به این است که همه چیز در گذشته انسانی تر و عاطفی تر بوده است. در آخر باید متذکر شد که بازگشت به روابط خویشاوندی سنتی عملا امکان پذیر نیست. به این دلیل که دگرگونی های اجتماعی که موجب تغییر شکل روابط خانوادگی شده اند بازگشت ناپذیراند. نتیجه چه خواهد شد؟ نرخ فرد گرایی اگر سیر صعودی نداشته باشد، سیر نزولی هم ندارد. فردگرایی همیشه به معنای زوال روابط خویشاوندی نیست. با همه این حرفها، ناچار به پذیرفتن این نتیجه گیری هستیم که ما بر سر چند راهی ایستاده ایم. آیا در آینده این روابط محدود خویشاوندی هم روبه زوال خواهد رفت؟ آیا دور نمای دنیای روابط عاطفی ما مشحون از تنهایی خواهد بود؟ هیچ پاسخ قطعی برای این پرسش ها وجود ندارد. اما تحلیل جامعه شناختی روابط خویشاوندی به قسمی که در اینجا به انجام رساندیم، حاکی از آن است که ما با چشم دوختن به گذشته نخواهیم توانست مسائل و مشکلات فعلی مان را حل کنیم. باید بکوشیم بین آزادی های فردی که برای اکثر ما در زندگی شخصی مان ارزش زیادی دارند و نیاز به تشکیل روابط پایدار و ماندگار با خویشاوندانمان آشتی و مصالحه ای برقرار کنیم.

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

طرح حجاب؛گفتگوي بدن ها و فرايند هويت سازي
موضوع: مقالات جمعه 26 مهر1387 0:34

طرح حجاب؛گفتگوي بدن ها و فرايند هويت سازي


زهير مصطفي بلوردي

   

    

مدتي زمانی در سطح كشور شاهد اجراي طرحي، با نام "طرح حجاب" بودیم. طرحی که به نظر می آید بعد از مدت زمانی می توان آن را نقد کرد که آیا به نتیجه مورد نظر منتهی شده است. هدف از اجراي  اين برنامه را ارشاد زنان و مرداني ذكر كرده اند كه هنجارهاي جامعه را زير پا مي گذاشند و بگونه اي معارض با عرف جامعه ي اسلامي، خود را در معرض ديد عموم قرار مي دادند. براستي هدف از اجراي اين طرح چه بود؟‌ آيا مسئولين ما بمانند روال سابق، به دنبال يك مسكّن موقتي و ارائه ي آماري راضي كننده براي خودبودند، يا اين كه درماني قطعي را جستجو مي كردند. انگشت اتهام به سوي كيست؟‌ فقط زنان  و مردان مقصرند؟ فرهنگ حاكم بر جامعه چه نقشي در اين جريان دارد؟ اين ها پرسش هايي است كه  مي تواند به ذهن هر خواننده يا بيننده اي خطور كند. اجراي طرح عفاف در اين مدت زمان، نشان داد كه  عملاً‌ زنان، نه مردان متهم اصلي قلمداد گرديده اند. این نوشته سعي در تبرئه كردن هيچكدام از طرفين درگير در ماجرا را ندارد، بلكه فقط نگاهي جامعه شناختي به چرايي بوجود آمدن اين مسئله خواهد داشت. نگاهي كه

شايد نهيبي باشد بر فرهنگ مردسالار ما، تا با نگاهي واقع بينانه چشمانمان را بر روي حقايق نبنديم و به نحو  مشاركت جويانه اي به حل مسئله نائل آييم. در اين راه زيبنده خواهد بود، كه بتوانيم بدون سوگيري ارزشي جلو  رويم. اميد كه اين تلاش مفيد واقع گردد.

........................................................................................................................................

 

با توجه به اين كه يكي از رويدادهاي جامعه ي كنوني ما تحولات مربوط به گذار از سنت به مدرنيته است، لاجرم اين تغيير و تحولات انسان ها را با ارزش هاي دوگانه اي روبرو مي كند؛ ارزش ها و هنجارهاي فرهنگ سنتي تضعيف شده با هنجارهاي فرهنگ ايجاد شده ي مدرن كه هنوز تثبيت نشده اند. چنين فرايندي،‌ حاصلي جز بركنده شدن ساختارهاي سنتي در زندگي افراد ندارد. در اين ميان در عصر گذار وضعيت هويت يابي مردم جامعه، وضعيتي قابل توجه است. در ابتدا بايد به اين پرسش پاسخ داد كه هويت اجتماعي بر مبناي چه عامل يا عوامل شكل مي گيرد. كلي ترين پاسخي كه در جامعه شناسي به اين پرسش داده مي شود بر مبناي تمايز جامعه ي سنتي و مدرن استوار است. در جوامع سنتي مبناي هويت اجتماعي بر اساس آن چه كه به فرد منتسب مي گشت و از او انتظار مي رفت، تعريف مي شد. اما در جوامع مدرن، هويت چيزي نيست كه به فرد تفويض شده باشد، بلكه فرد، خود بايد آن را ايجاد كند. به معني ديگر، هويت در جوامع مدرن اكتسابي است. در تلاش براي ريشه يابي دلايل مقصر قلمداد كردن زنان در بعضي از مسائل اجتماعي، از جمله مسئله ي مورد نظر ما، ابتدا بايد اشاره شود كه انسان ها همواره در "زيست ـ جهان" به شكل بين الاذهاني همديگر را درك مي كنند. زيست ـ‌ جهان فضايي است كه معاني رفتارهاي افراد در آن توليد و قابل فهم مي گردد. در جوامع سنتي افراد در زيست ـ جهان هايي يكسان و يكپارچه مي زيستند. اين زيست ـ جهان سنتي تنها توسط مردان، يك سري ارزش ها و انتظارات نقشي مشخص و ثابت را به افراد عرضه مي كرد، كه نتيجه ي آن ايجاد هويت هاي يكسان با انتظارات دروني شده ي ثابت و يكپارچه است. در حقيقت نوعي نظم معنايي يكپارچه ساز همه ي بخش هاي جامعه را در بر مي گرفت. اتفاقي كه در گذار به دنياي مدرن افتاده است، پديد آمدن زيست ـ جهان هاي متكثري است كه تنها به مردان اختصاص ندارد. زنان نيز در اين تجربه سهيم اند. به دليل تكثر زيست ـ جهان ها زنان اين شرايط را پيدا مي كنند كه در جستجوي معاني جديدي براي هويت خويش برآيند و روابط اجتماعي خويش را از نو تعريف كنند. اين نوع بازتعريف از شرايط اجتماعي را مي توان "بازانديشي" ناميد. دقيقاً در جامعه ي ما، اينجاست كه هويت هاي زنانه و مردانه تفاوت هاي چشم گيري مي يابد. چرا كه سازندگان اصلي جهان اجتماعي مردان هستند؛ زنان نقش عمده اي در شكل دهي به اين جهان ندارند. آن ها دچار نوعي انزوا در عرصه هاي خصوصي تر نظير خانه و محيط هاي كاري محدود مي شوند. بنابراين، هنگامي كه فرهنگ غالب توسط عناصر فعال تر جهان يعني مردان ساخته شود، حالتي مردانه مي يابد كه در اغلب موارد منجر به حذف، طرد و يا مقصر قلمداد كردن زنان در اكثر امور مي گردد. از اين رو، اعتقاد به فرهنگ حاكمي كه در بردارنده ي تبعيض ها جنسي و جنسيتي است، از طرف زنان سست مي گردد. زنان بيش از مردان حس اضطراب و بي اعتمادي به چنين فرهنگي دارند. مطابق نظر "آنتوني گيدنز" ، زنان كه در جامعه ي ماقبل مدرن از مشاركت كامل در عرصه ي فعاليت هاي اجتماعي محروم بودند، گشادگي دوران تجدد را به طور كامل تر ولي تناقض آميز تجربه مي كنند. در جوامع جديد، زنان از سويي فرصت آزمون شانس خود را در طيف وسيع تري از امكانات دارند و از سوي ديگر در فرهنگ مردگرا، بسياري از راه ها را بر روي خود بسته مي بينند. گيدنز شاخص ها و مولفه هاي دستيابي به هويت مدرن را تفكر باز انديشانه،روايت زندگينامه اي،سياست زندگي و كنترل بدن مي داند. تحقق بخشيدن به اكثر اين شاخص ها توسط زنان،با توجه به نقل قولي كه از گيدنز آمد،تا حدودي ناممكن است.اين محروميت بوجود آمده،خود مي تواند منشا خود آگاهي شود. چرا كه خود آگاهي از محروميت،زنان را به سمت مقاومت و رفتن به سوي يكي از مو لفه هاي هويت، يعني «بدن» سوق مي دهد. زيرا بدن بمنزله ي مستقيم ترين و در دسترس ترين قرارگاه دستيابي به هويت مدرن در جهان كنوني است. حال براي كنار آمدن با مؤلفه ي بدن به عنوان يك شاخصه ي هويتي، موضوع عدم اعتماد و اضطراب زنان از فرهنگ حاكم را كنار آن قرار مي دهيم. به اين دليل كه اكثر جامعه شناسان اتفاق نظر دارند ، بدن نقش مهمي در ايجاد امنيت وجودي براي هر افراد بازي مي كند.  تصوير مثبت يا منفي از بدن خويش داشتن، عاملي اثرگذار در برقراري روابط مطلوب اجتماعي و تقويت اعتماد به نفس است. بنابراين بدن يكي از مؤلفه هاي مهم ايجاد امنيت وجودي انسان ها در دوران حاضر است. شايد علت شدت وضعف اعنماد وامنيت وجودي زنان و مردان، در نوع كنترل بدن باشد. كنترل بدن براي مردان، از سوي خودشان و يك "ديگري مهم"مشابه و هم جنس آن ها صورت مي گيرد. در حالي كه كنترل بر بدن، براي زنان همواره از سوي ديگري اي اعمال مي شود كه هم جنس آن ها نيست. اين ديگري ناهمجنس در فرهنگ هاي مختلف و با صورت هاي متفاوت، سعي مي كند بدن زن را به عنوان تابويي مطرح نمايد كه اِعمال كنترل هاي شديد بر آن بمنظور پاسداشت هنجارها و حريم هاي اجتماعي را مشروع مي كند. در مورد بدن،‌ يك نكته ي مهم ديگر نيز مطرح است و آن مربوط مي شود به رژيم هاي خاصي كه افراد توسط آن ها بخشي از هويت خويش را شكل مي دهند. اين رژيم ها موارد متفاوتي از جمله نحوه ي غذا خوردن،‌ لباس پوشيدن،‌ آرايش كردن و غيره را در بر مي گيرد. اين جاست كه زنان به فعاليت هاي افراطي براي كنترل بدن به عنوان قابل وصول ترين مؤلفه ي هويت دست مي زنند، تا هم داعيه ي اثبات بازانديشانه ي هويت خويش و عرضه ي پيكري مطلوبي از خود بروز دهند، و هم نوعي اعتراض و پاسخ فعالانه اي به كثرت ظاهري امكانات بدهند. امروزه مشخص شده است، خصوصيتي كه در فرهنگ هاي مختلف، زنانه يا مردانه تلقي مي شود فطري يا بيولوژيكي نيست، بلكه همگي اكتسابي بوده و برخاسته از متن مناسبات اجتماعي در هر دوره مي باشد؛ يعني همراه آن چه مردانه يا زنانه تلق مي كنيم، در فرايند اجتماعي شدن پديد مي آيد. پس در عمل هيچگونه ويژگي جسماني واحدي وجود ندارد كه زنان را از مردان جدا سازد. بدليل نظارت ها و سخت گيري ها بر بدن زنان، پرسش هاي وجودي آن ها درباره ي هويت و نقش بدن در شكل دادن به آن، بيش از پرسش هاي مردان است. آن ها همواره با بدن خود دچار اين تناقض هستند كه از سويي واقعيت وجودي آن هاست و از سويي ديگر، دائماً در جامعه مورد نفي و نهي قرار مي گيرد. اين احساس را ميان گروه هاي خاصي از زنان، از جمله جوانان، بيشتر مي توان مشاهده كرد.

 

بر مبناي مباحث فوق،‌ خطوط كلي اين چارچوب را مي توان به صورت زير تدوين نمود:

1. در حقيقت شكل گيري مسائل و پديده هاي اجتماعي چند عليتي است؛ ذكر كردن يك علت به عنوان علت العلل، رفتن به راهي ناصواب است.

2. گذار جامعه از سنت به مدرنيته، مردم و بخصوص جوانان را با دو هويت متناقض سنتي و مدرن روبرو كرده است، كه هريك ارزش ها و انتظارات خاص خود را مي طلبند.

3. در چارچوب اين تحولات، آن نيازي كه بيش از پيش احساس مي گردد، كسب قدرت و منزلت اجتماعي براي افراد است.

4. بسته بودن مسير دستيابي برابر به منزلت،‌ قدرت و هويت اجتماعي، جوانان و بخصوص زنان را به سمت مستقيم ترين قرارگاه هويت، يعني بدن سوق مي دهد.

5. كنترل بدن يكي از ابزارهاي اساسي است كه فرد بوسيله ي آن روايت معيني از هويت شخصي خود را ارائه مي كند.

 

طبق رسم مألوف، در پايان هر بحثي بايد به نتيجه گيري و ارائه ي راهبردهايي نائل آييم. اما همانطور كه در ابتداي بحث آمد، هدف اين نوشته پرهيز از هرگونه قضاوت ارزشي و متهم كردن طرفين درگير در ماجراست. اما جهت ناقص نماندن اين مبحث، اجازه دهيد با جمله اي كوتاه مقاله را به پايان بريم: شناخت ماهيت و تبيين تغييرات اجتماعي ـ فرهنگي جامعه و آگاهي يافتن از چگونگي شكل گيري هويت هاي اجتماعي مي تواند ما را متنبه كند كه به مسائل هويتي بيش از پيش اهميت دهيم، شايد از اين طريق توانستيم موقعيت و هويت اجتماعي مورد نظر خود را در جامعه بازتعريف و ارائه كنيم.

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

آپارتمان نشینی و تنوع فرهنگی
موضوع: مقالات دوشنبه 8 مهر1387 18:34

 

آپارتمان نشینی و تنوع فرهنگی

این مطلبی است از اینجانب که در یکی از هفته نامه ها با دخل و تصرف به چاپ رسیده است

در پرداختن به موضوع سکونت و به خصوص آپارتمان نشینی و فرهنگ آن در ابتدا لازم است به تفاوت میان جوامع چند دهه گذشته و جوامع کنونی در باب سکونت و حریم های متعلق به ساکنین آن اشاره کنیم.  چند دهه پیش افراد در فاصله هایی بیشتر با یکدیگر زندگی می کردند و جز در نقاط مشخصی با یکدیگر وارد تماس نمی شندند و عموما تمام فضای خانه حریم خصوصی اعضاء بوده که بالتبع آرامش بیشتری در  زندگی ها وجود داشته. اما انباشت جمعیتی بسیار زیاد دوران امروزی سبب شده که نوع خاصی از سازمان یافتگی سکونتی مورد نیاز باشد و همین امر خود سر منشاء بسیاری از روابط اجتماعی و فرهنگی است. چراکه روند رو به رشد جمعيت و بزرگ شدن جوامع و هزینه های رو به تزاید آن، توان اقتصادی خانواده ها، افزایش جمعیت شهری، كمبود زمین مناسب و... اكثر فضاهاي مسكوني را به سمت کوچک شدن و مردم را به سمت زندگی عمودی یا آپارتمان نشینی سوق  داده است. نتیجه این زندگی عمودی در سبک و نوع زندگی افراد  به ترتیبی است که آنها باید به صورت هایی هر چه پیچیده تر زندگی و سلایق و برنامه های خود را با دیگران تنظیم و هماهنگ کنند در غیر این صورت باید شاهد ایجاد و رشد تنش های هر چه بیشتری در زندگی خود و در نظام اجتماعی باشند . حال که زندگی عمودی یا آپارتمان نشینی بالاجبار روزبه روز روبه افزایش است شناخت مسائل و مشكلات فرهنگی و اجتماعی ناشی از این گونه سكونت سبب می شود تا با اتخاذ تدابیر صحیح به رفع و اصلاح این شیوه جدید از سكونت دست یابیم. به لحاظ اجتماعی مشكلات ناشی از شیوه سكونت آپارتمان نشینی را می توان متأثر از عوامل متعددی دانست. در این سبك زندگی چهار پدیده اجتماعی به وضوح دیده می شود

. «فاصله اجتماعی» اولین معضلی است كه فرد با آن روبه رو است. بدین معنا كه افراد در كنار هم زندگی می کنند اما با هم ناشناس و غریبه اند و ارتباطی با هم ندارند. دیوارهای چندسانتی زندگی آنها را از هم جدا كرده، صدای افراد از پشت این دیوارها به گوش می رسد اما آنها از حال و روز همدیگر بی خبرند. چرا كه هر چند از لحاظ مكانی بسیار به هم نزدیك اند اما از لحاظ اجتماعی فاصله زیادی با هم دارند.
دومین معضل اصلی در این سبك زندگی «حاشیه نشینی و مزاحمت های ناآگاهانه» است كه در اثر انتقال شیوه زندگی از خانه های تک واحدی به آپارتمانی حاصل می شود و افراد به جای دارا بودن فرهنگ شهروندی، آپارتمان نشینانی می شوند كه از زندگی سابق رخت بربسته اند اما با فرهنگ جدید غریبه بوده و به اصطلاح به شهروند تبدیل نمی شوند لذا در این انتقال زندگی دچار تضاد و تناقض گشته و به حاشیه نشینی فرهنگی روی می آورند که نتیجه آن بی تفاوتی و عدم مشاركت و پذيرش مسئوليت در زندگي جمعي در آپارتمان است. آنها هر چند در ظاهر از زندگی سابق دست كشیده اند اما فرهنگ و مناسبات آن را با خود حمل كرده و به آپارتمان آورده اند. هنوز برای بسیاری از مردم ما روشن نیست که مرزها و حریم ها در آپارتمان ها و در خانه های تک واحدی کاملا متفاوت است.  افراد دائما برای یکدیگر مزاحمت ایجاد می کنند یکدیگر را آزار می دهند بدون آنکه قصد چنین کاری را داشته باشند. مردم ما اگرچه از خانه هاى حياط دار به آپارتمان هاى چندين طبقه كوچ كرده اند. اما نمى توانند در خانه هاى خود آرام بگيرند يا از مزاحمت همسايگان ديگر در عذاب هستند و يا موجب مزاحمت همسايگان ديگر مى شوند و حرفشان هم اين است كه چارديوارى، اختيارى و شايد هم به اين دليل است كه از سكونت در آپارتمان ناراضى به نظر مى رسنند.

معضل بعدی «تنوع فرهنگی» است؛  در این مجتمع ها افراد از مناطق گوناگون با فرهنگ و آداب ویژه ای گردهم آمده اند و دارای خرده فرهنگ های مختلفی می باشند. این تنوع فرهنگی با وجود داشتن نقاط مثبت در برخی از مجتمع های آپارتمانی به علل گوناگون به تضاد فرهنگی منجر شده است. تا جایی كه این تضاد باعث می گردد برخی از افراد پس از مدتی زندگی در همسایگی همدیگر با دعوا و درگیری این مجتمع ها را ترك كنند و اختلافات و كشمكش های زیادی را بین ساكنین مجتمع های آپارتمانی به وجود بیاورند. البته این مسئله در میان مجتمع هایی كه ساكنان آنها از لحاظ فرهنگی مشابه و از پایگاه اقتصادی و اجتماعی یكسان برخوردارند كمتر دیده می شود.

مساله دیگر «گستردگی فضای مشترك زندگی» است؛ در واحدهای آپارتمانی اشتراک فضاهای زندگی و نزدیكی دیوارها به همدیگر در پاره ای از مواقع احتمال دخالت افراد در زندگی دیگران را افزایش می دهد. به خصوص در جامعه ما كه بسیاری از افراد به زندگی كدخدامنشی عادت كرده  و دخالت در كار دیگران را وظیفه خودمی دانند و یا این كار را به نیت خیر انجام می دهند بدون اینكه كسی از آنها برای چنین كاری درخواستی به عمل آورده باشد. فلذا همین نزدیكی فضای فیزیكی گاهی اوقات بگومگوهای داخل خانواده ها را به سبب دخالت نابجای افراد به جاهای باریك كشانده و اساس خانواده ها را با معضل روبه رو می سازند. این تضادها و ناهمگوني ها، خانواده ها را بعنوان ساكنين آپارتمان در معرض آسيب هاي اجتماعي فراواني قرار مي دهد. در یک چشم انداز بیست تا پنجاه ساله تقریبا اکثریت قریب به اتفاق شهر ما را مجتمع های آپارتمانی در بر می گیرند، به همین دلیل باید برای این گذار سکونتی از خانه نشینی به آپارتمان نشینی و نوع رفتارهای ساکنین آن راه حل هایی  در نظر بگیریم. واقعیت آن است که آپارتمان نشسینی با سرعتی باور نکردنی و تنها در طول چند سال اتفاق افتاده  و مردم طبعا فرصت ایجاد فرهنگی مناسب با آن را نداشته اند و ما همچنین فرصتی را  نداریم که این فرهنگ به مرور بوجود آید؛ باید هر چه زودتراین فرهنگ را ساخته به مردم خود بیاموزیم. این امر را می توان در بسیار ی موارد از طریق یک برنامه آگاه سازی گسترده و وضع قوانین و ضوابط و البته اجرایی کردن آنها حل کرد. آموزش زندگی عمودی و در كل آموزش فرهنگ شهروندی به ساكنان این مجتمع ها از طریق وسایل ارتباط جمعی می توانند در این زمینه نقش فعالی ایفا كند. البته نباید از نظر دور داشت که انطباق فرهنگ آپارتمان نشيني در بين خانواده ها کاری است دشوار اما مي توان از امتياز اسلامي بودن جامعه مان استفاده كنیم. زیرا فرهنگ حاكم بر انديشه ما فرهنگي است اسلامي و اسلام در تمام زمينه ها وخصوصا برخورد با همسايه راهكارهاي مناسبي ارائه می کند . 

 


 

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

شهرهایی با خاطره ­های جمعی
موضوع: مقالات شنبه 26 مرداد1387 12:16

شهرهایی با خاطره ­های جمعی   

 فراموش شده





زهیرمصطفی بلوردی                              

 

این نوشته تلاشی است برای شناسایی نقش شایسته مدیریت شهری(به خصوص شهرداری ها) در بوجود آوردن احساس تعلق و وابستگی مردم نسبت به شهر و مکان های شهری. بدین منظور با بررسی فضای غالب شهرهای ایران و آسیب شناسی آن در زمینه نبود حس تعلق مردم به محل زندگی خود، راهکارهای مطرح شده ای را که در مباحث مدیریت و جامعه شناسی شهری برای ایجاد حس تعلق از طریق خلق «خاطره های جمعی» وجود دارد را مورد بررسی قرار می دهیم؛ سپس تجربه شهر شیکاگو را به عنوان نسخه ای بسیار موفق در دوباره زنده سازی محله بزرگ «برونزویل» را از طریق بوجود آوردن خاطره های جمعی جدید، بازگو خواهیم کرد. این مقاله با توجه به ویژگی های محلی یکی از شهرهای ایران نگاشته شده که مفید دیدم آن را با تغییری اندک خدمت دوستان ارائه کنم.امید که مقبول افتد


متفکرین اجتماعی شهر را همیشه مکانی دانسته اند که می تواند انسان را از اصل خویش دور سازد. شیوه های زندگی امروزی در فضاهای شهری و روابط مردم با یکدیگر از یک طرف، و نقش ساختمان ها و بناها از طرف دیگر، انسان شهر نشین را بیش از پیش نسبت به محیط شهری غریب و بیگانه­کرده است. ساخت و سازهای آشفته و بی رویه و فاقد هرگونه ضرافت و زیبایی به عدم تعلق و احساس وابستگی مردم به شهر ها انجامیده است. به اعتقاد «گئورگ زیمل»(G.zimel) جامعه شناس آلمانی، حاصل زندگی در چنین شرایطی ایجاد نگرش بلازه  یا «بی تفاوتی» است. حالت بی تفاوتی نوعی بیزاری است که فرد نه تنها هیچ احساس تعلقی به مکان زندگی خود ندارد، بلکه در مواردی دست به تخریب نیز می زند. مشکله ی اصلی که در مباحث جامعه شناسی شهری آن را نیز دلیل بی تفاوتی و رکود وابستگی و تعلق مردم به شهر ذکر کرده اند؛ دخالت مدیریت شهری در فضاها و مکان های شهری است. امروزه در کشورهای مدرن، مدیریت شهری جدید سعی در کاهش ظاهری نقش خود از طریق ایجاد محیطی خلاقانه با مشارکت دادن مردم در حفظ و باز زنده­سازی و یا ایجاد مکان ها و بناهای جدید شهری دارد. این روش اغلب توسط شهرداری ها با کمک های مستقیم مالی و با توجه به باورها و ظرفیت های بومی، معماری و فرهنگی- هنری منطقه ایجاد می گردد، اما کنترل به صورت مستقیم و محسوس که ذهنیت رئیس و مرئوسی در مردم ایجاد کند، نخواهد بود. در این راه مدیریت شهری در صورتی موفق خواهد شد که از پایین­ترین تا بالاترین سطح، مردم را در تصمیم گیری دخالت دهد.

 شهرهای ایران از نارسایی ها و کمبودهایی رنج می برد؛ نابسامانی در معماری شهر، توزیع نامناسب فضاها و بناهای شهری، تفاوت های فرهنگی و بسیار مسائل دیگر، نمونه هایی هستند که کمتر کسی در وجود آن ها تردید دارد. فضای مکانی، ساختمانی و جمعیت شهرها  رو به گسترش است اما حس تعلق و اخلاق شهروندی رو به نزول، که منجر به بار آوردن هزینه های تکراری هنگفت برای دوباره سازی و پاک سازی بناها و محیط های شهری گردیده است. به نظر می رسد دلیل این امر نمی تواند چیزی باشد جزء انفعال و عدم تعلق و وابستگی مردم نسبت به محیط شهری و محل سکونت شان. ما به ناچار باید از مفهوم «شهر نشینی» (احساس زندگی در شهری که بسط یافته روستا است) فاصله بگیریم. بدین منظور نیازمند احساس تعلق هستیم؛ زیرا شهر تنها فضا و ساختمان نیست و ایجاد کردن این احساس نیز با زنده کردن «خاطره های جمعی» امکان پذیر خواهد بود. خاطره جمعی عبارت است از احساس تعلق عده کثیری به یک مکان و جامعه که در طول زمان و به طور غیر ارادی به افراد تلقین می شود؛ شما و هر شخص دیگری مکانی­که کودکی­تان را در آن گذرانیده اید به نسبت منطقه ای که بزرگسالی تان را در آن می گذرانید، بیشتر دوست خواهید داشت، زیرا در زمره خاطرات شما است. ساکنین قدیمی یک شهر هر کجا که باشند بناها و نمادهای متعلق بدین منطقه را دوست دارند و به فرض از بین رفتن آنها غمین خواهند شد، آن مکان یادآور خاطرات چندین نسل و گذشته آنها است.

در حقیقت مهاجرینی که از روستا و مکان های گوناگون به شهرها وارد شده اند بالتبع فاقد هرگونه خاطره جمعی و به دنبال آن تعلق به شهر هستند. گواه ما بسیاری از مسائلی است که برای مدیریت شهر به صورت آرزو درآمده؛ این که شهر را تمیز نگه­داریم، در جوی­ها زباله نریزیم، به اماکن عمومی آسیب نزنیم امری بدیهی است زیرا همه در منزل آن را رعایت می کنند ولی چرا در شهر رعایت نمی شود؟ در کشورهای دیگر کارهای خدماتی یکی از جزئی ترین وظایف شهرداری است، اما متأسفانه در شهرهای ما امروزه شهرداری را بیشتر با نقش خدماتی اش می شناسند، در حالی که شهرداری اساساً یک نهاد اجتماعی- فرهنگی است. حال چگونه می­توان به برقراری رابطه بین مردم و شهر کمک کرد؟ در این بین آنچه­که باید مورد توجه قرار گیرد آن است که شهر را مردم می سازند و حس تعلق اساساً امری خودجوش و برآمده از دل مردم است و دخالت مدیریت شهری آنرا دچار مشکل می­کند، پس راهکار چیست؟ واقعیت این است که بناهایی ایجاد کننده خاطره های جمعی در غالب شهرهای  ایران معدود، ناچیز و فراموش شده اند و در خوش بینانه ترین شکل ممکن و به فرض عدم فراموشی اینها، آثار موجود در دوران کنونی برای نسل جدید کمتر القاء کننده حس تعلق و وابستگی است. این حس می تواند با زنده کردن و خلق نمودن خاطره های جمعی احیاء گردد. البته نباید از نظر دور داشت که مدیریت و برنامه ریزی شهری امری است پیچیده و دشوار و نمی توان با توجه به بضاعت های کنونی به هدف متعالی و سازنده رسید. اما هر اقدام مدیریت شهری، خواه ناخواه پیامدها و آثاری بدنبال خواهد داشت؛ چه بسا این پیامدها به همان نتیجه مطلوبی منجر شود که ساکنین پرجمعیت محله «برونزویل»Bronzeville  شیکاگو بدان رسیدند.

شیکاگو شهری است با سرزمینی بسیار منحصر به فرد با تنوع فرهنگی- قومی، شهر ایرلندی ها، شهر ایتالیایی ها، شهر سیاه پوستان و سرخ پوستان، شهر تاریخی تجارت قانونی و غیر قانونی و... قبل از دهه 1980 این شهر را با ساختمان ها و خیابان های کثیف و آسیب دیده و منطقه بزرگ آن برونزویل را که ساکنان اصلی اش به علت مهاجرت بی رویه در حال رها سازی آن به سمت حومه ها بودند، می شناختند. مهاجرین برونزویل (که اغلب سیاهپوست بودند) نه تنها کوششی در جهت مراقبت از زیبایی منطقه نداشتند بلکه در مواقعی دست به اعمال تخریبی هم می زدند. پس توجه به برنامه باز زنده­سازی برونزویل باید با عنایت به چنین سابقه ای در نظر گرفته شود. این شرایط طبعاً مورد توجه مدیران شهری و مسئولان دستگاه هایی که به نوعی به شهر مربوط می شدند، قرار داشت. آن ها در آرزوی زمانی بودند که جوش و خروش و آبادانی بر این منطقه بزرگ شهر حاکم شود. شهردار شیکاگو بعد از جلسات بسیار با مسئولین و تئوری پردازان اجتماعی برنامه دراز مدت بیست ساله ای را جهت باز زنده سازی شهر تدوین کرد. این گروه پی بردند که دلیل همراهی نکردن ساکنین جدید با برنامه های شهری، نداشتن حس تعلق و وابستگی به منطقه جدید سکونت شان است. از این روی هدف شان گذاشتن برنامه­ای بود که مهاجرین نیز در آن شرکت داشته باشند. در ابتدا جست­وجو برای تعیین محور و نیروی برانگیزنده مردم جهت یاری به باز زنده­سازی شهر آغاز شد. با شروع عملیاتی که به «فرهنگ وهنر» معروف گردید، کار خود را آغاز کردند. در این برنامه ده ها پروژه درخور توجه وجود دارد که بررسی تک تک آن ها مقدور نیست؛ از میان این پروژه ها صرفاً به معرفی چندین طرح با هدف ایده رساندن اکتفا خواهیم کرد.

نخستین پروژه، برنامه­ی بازسازی و زیباسازی بولوار«مارتین لوتر کینگ» (رهبر جنبش برابری حقوق سیاهان آمریکا در برابر سفیدپوستان) به عنوان ستون فقرات این منطقه بود. در ابتدا شهردار شیکاگو یادمانی را در یکی از نقاط بولوار نصب کرد. متعاقب چنین رخدادی شورای شهر شیکاگو به سال1987 تصویب کرد که در برنامه بازسازی ساختمان های عمومی و دولتی پررفت و آمد، سهمی از بودجه باید برای خرید آثار هنری و نصب آنها در این مکان ها کنار گذاشته شود. با این مصوبه شیکاگو به اولین شهری بدل گردید که تمامی بناهای عمومی اش صاحب آثار هنری شدند. امروزه کسی نمی تواند محاسبه کند که مصوبه شورای شهر چه درآمد هنگفتی را از طریق گردشگری نصیب شهر کرده است. مسئولان شیکاگو شعاری را برای شهر برگزیدند که با واقعیت فاصله عظیم داشت:«شهری در باغ». این عنوان شهری بود که اساساً فاقد بوستان شهری است، لیکن در مدت بیست سال این عنوان کاملاً به حقیقت پیوست و مجموعه بولوارها و پارک ها نشانه شیکاگو گردید. در همین حین، برنامه هنر عمومی نیز به تصویب رسید که مجموعه ای از آثاری که نماد برونزویل باشد، در جاهای مختلف نصب گردد. هدف باز زنده­سازی منطقه بر پایه تاریخ و خاطره جمعی و احساس تعلق شهر به مردم و محافظت مردم از شهر بود. مجسمه پانزده فوتی یادمان مهاجرت عظیم سیاه پوستان به برونزویل و همچنین مجسمه سیاهپوستی با چمدانی زهوار در رفته که گویای راه پرفراز و نشیب او از محنت سفر به امید آینده­ای بهتر است. اثر دیگر نقشه منطقه بود که 14 فوت در 7 فوت مساحت دارد و تمامی منطقه برونزویل را نشان می دهد. روی این نقشه تمامی مکان های مهم منطقه بزرگ برونزویل چه از نظر تاریخی، معماری، بوستان های شهری، مدارس و جز اینها مشخص شد و در میدان اصلی بولوار لوتر کینگ قرار گرفت. استفاده از هنر موزائیک در فضاهای باز شهری و ترسیم تصاویر جذاب، پروژه دیگری است که از سال 1993 در خیابان ها به اجرا در آمد. این برنامه با برنامه بسیار موفق دیگری به نام «چشم بر دیوارهای شهر» به زیباسازی تمامی دیوارها ولبه های رها شده منجر گردید؛ هر کار هنری­دیواری نامی خاص داشت. مثلاً یکی از آنها عنوان جالب «دنیاازآن­توست» را برخود دارد. از میان چندین پروژه مشارکتی، پروژه «امید» یکی از مهم ترین آنها است. هدف پروژه امید، مشارکت دادن صدها هنرمند خردسال و نوجوان و جوان در زیباسازی شهر بود. شعارهای این برنامه بشرح زیر است:

تو رنگارنگی؛ استفاده از خردسالان برای نقاشی دیوارها

تو دراماتیکی؛ استفاده از جوانان و نوجوانان

تو سبزی؛ مشارکت دادن جوانان و نوجوانان در حفظ و توسعه فضای سبز

تو عاقلی؛ مشارکت دادن جوانان و نوجوانان در حفظ میراث فرهنگی شهر

 

وچندین و چند پروژه دیگر برای زیباسازی برونزویل. کار به جایی رسیده که امروزه مردم به جای این که مانند گذشته در ساعت های ابتدایی شب کسب و کار و فعالیت را رها کنند تا پاسی از شب به فعالیت می پردازند و خود مراقبت از بناهای شهری را بر عهده دارند.

مقصود اصلی ما از بیان پروژه بازسازی و خلق خاطره های جمعی جدید در برونزویل که اتفاقاً پروژه­ای معروف در جهان می باشد به این دلیل است که این منطقه به لحاظ وضعیت مکانی و شهری به بسیاری از شهرهای ما شباهت دارد. برونزویل به دلیل موقعیت ویژه در شیکاگو منطقه ای مهاجرپذیر است. بولوار لوترکینگ که از آن به عنوان ستون فقرات شیکاگو یاد کردیم در برونزویل واقع است؛ آن را با ابعادی کمتر مقایسه کنید با بولوار اصلی شهرهای ما به اضافه فضاهای اطراف آن که مکان های بکری است برای زیباسازی شهر، دیوارهای رها شده­ای که می توان آنها را با شیوه­های گوناگون بدل به منظره­های بدیع کرد. در حال حاضر تندیس ها، مجسمه ­ها و یادبودهای موجود در شهرها به لحاظ ارتباطی و جامعه شناختی در نقاطی واقع شده اند که به سختی منتقل کننده پیام درونی­شان می باشند. ما با الگوبرداری ازتجارب سایر ملل می توانیم پروژه­های مشارکتی با هدف فعال سازی آحاد مردم به ویژه نوجوانان و جوانان را به راه اندازیم؛ البته با تمرکز ویژه بر فرهنگ ایرانی- اسلامی خودمان. امید داریم دستگاههای اجرایی در اجرای طرح­هایشان توجیه اجتماعی- فرهنگی را فراموش نکنند و اگر مکان، بنا و یادبودی ساخته می­شود، شناخت باورها، نگرش­ها، واقعه و دلیل بوجود آمدن آن اثر و تمایلات شهروندان مد نظر قرار گیرد. شناخت این مسائل نیز جزء با پژوهش میسر نخواهد شد. اگر شورای شهر، شهرداری ودر کل مدیریت شهری بتواند به برخی از این موارد توجه کند مطمئناً به ایجاد طراوت، حس تعلق و پیوستگی مردم به شهر، ظهور خاطره­های جمعی جدید و همچنین گسترش فرهنگ و اخلاق شهروندی کمک خواهد کرد. خواستن همواره توانستن است؛اگر بخواهیم.م 

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

ايده هژموني گرامشي
موضوع: مقالات سه شنبه 21 خرداد1387 14:3
                                 ايده هژموني گرامشي

                                  زهير مصطفي بلوردي

آنتونيو گرامشي سال 1891 در «ساردينا» منطقه کارگري جنوب ايتاليا به دنيا آمد. پدرش کارمند ثبت و مادرش زني بي سواد از طبقه متوسط روستايي بود. در حالي که هنوز هفت سال بيشتر نداشت، پدرش در نتيجه دسيسه هاي سياسي کارش را از دست مي دهد و به پنج سال زندان محکوم مي شود، و اين شروع دوره طاقت فرساي زندگي گرامشي و خانواده پرجمعيت شان است. اما اين پايان کار نبود؛ رشد توموري در کمر آنتونيو مخارج سنگيني به خانواده تحميل مي کند؛ بيماري مرموزي که تا پايان عمر او را رها نکرد. او به رغم ضعف جسماني دبستان را با نمرات عالي به پايان برد اما به دليل عدم وسع مالي تا آزادي پدرش نتوانست به دبيرستان برود، پس از آزادي پدر و بعد از اتمام دبيرستان يکي از دو نفر ساردينايي بود که توانست بورس تحصيلي دانشگاه تورينو را به دست آورد و در رشته زبان شناسي نوين مشغول به تحصيل شود؛ رشته تحصيلي که در سال سوم ناتمام رهايش کرد و به فعاليت سياسي در حزب سوسياليست و سپس حزب کمونيست ايتاليا پرداخت و نهايتاً به دبيرکلي اين حزب انتخاب شد. قسمت عمده زندگي سياسي و علمي گرامشي در دوران حکومت فاشيستي سپري شد. در حالي که نماينده مجلس بود توسط حکومت فاشيستي به زندان انداخته شد و بقيه عمر خود را در زندان گذراند. وي مطالعات گسترده يي در زندان در زمينه هاي مختلف انجام داده که به «دفترهاي زندان» مشهور است. خدمت عمده گرامشي به جامعه شناسي را بسط مفهوم «هژموني» و البته نظريه «روشنفکران» دانسته اند. هنوز هم درک و تبيين کامل فاشيسم مراجعه به آثار او را مي طلبد. آنتونيو گرامشي از نظريه پردازان عمده مارکسيسم هگلي است که سرانجام سال 1937 در اثر مشقات زندان و وخامت بيماري مادام العمرش در زندان درگذشت.

منافع فکري و آثار

گرامشي از متفکراني چون هگل، مارکس و انگلس، لنين، لوکزامبورگ و تروتسکي متاثر است. البته آثار دايره المعارفي مارکس که فراتر از حوزه صرف جامعه شناختي هستند، بيشترين تاثير را بر او داشته اند؛ از سويي ديگر آثار «بندتو کروچه» متفکر ايتاليايي مورد مطالعه دقيق او بوده است. گرامشي خود مي گويد؛ «همان طور که فلسفه هگل مقدمه مارکسيسم در قرن نوزدهم و يکي از پايه هاي تمدن جديد بوده است، فلسفه کروچه هم مقدمه يي است براي مارکسيسم نو شده و معاصر و مناسب نسل ما.» (فيوري؛133)

گرامشي خود هرگز کتابي منتشر نکرد؛ نوشته هاي او به جز «دفترهاي زندان»، همگي به صورت مقاله اند.

آثار گرامشي را مي توان به صورت زير خلاصه کرد؛

آرا و افکار

گرامشي از لحاظ بينش به ديدگاه تضاد نزديک تر است «تصويري که از جامعه ارائه مي دهد به صورت يک کل داراي زيربنا و روبناست، به روبنا اصالت و اهميت بسياري داده شده است و قوانين عيني تاريخي به درجه دوم اهميت تنزل يافته است.» (بشيريه؛ 139) از ديد وي مارکسيسم ايده آليستي فاقد اساس ماترياليستي است که دربردارنده احزاب، نهادها و ايدئولوژي است. کل انديشه جامعه گذراست و آن به دليل تعلق آن به روبنا است، پس در ديدگاه او مهم ترين عامل حرکت و انقلاب عوامل ذهني و فلسفي است و انسان- به تاثير از کروچه- تنها بازيگر اصلي تاريخ به شمار مي رود. فکر او برانگيزنده عمل اوست.

گرامشي معتقد به دميدن خون تازه در مارکسيسم است چراکه «مارکسيسم در لنينيسم خصلتي کاملاً سياسي و خالي از وجوه و عوامل فرهنگي و اخلاقي يافته بود؛ هرگونه تاثيري براي عامل فرهنگي و اخلاقي از نظر تعيين کنندگي در تحولات اجتماعي مورد انکار قرار مي گرفت». (همان؛138) از اين رو آرمان گرايي تاريخي کروچه را حمله باارزشي مي داند بر مارکسيسم ماشيني مبتني بر فلسفه اثباتي و تکاملي تدريجي بنابراين پراکسيس را که داراي ديدي تاريخي از حقيقت است در برابر جمود قرار مي دهد.

گرامشي نظر خود درباره مارکسيسم جديد را بر پايه آراي کروچه بنا مي کند و از آنجايي که تاريخ گرايي اعتدالي کروچه، تنها جنبه درست عمل سياسي را عملي مي داند که مايه «پيشرفت» است و تکاملي از ديالکتيک تاريخي است که «تز» آن «ابقا» (گذشته) و «آنتي تز» آن «ابداع» باشد؛ سنتز اين دو در جامعه ليبرال دموکرات نمايان خواهد شد.

اما گرامشي، «ابقا» يا گذشته را پيچيده مي داند که نمي تواند به صورت دلبخواه و به وسيله يک فرد يا يک نهضت سياسي صورت گيرد زيرا ديگر با تاريخ گرايي روبه رو نيستيم، بلکه با اراده مطلق و با تصميم يکجانبه تمايل خاص سياسي سروکار داريم. (فيوري؛297) بنابراين گرامشي با رد نظر کروچه که تقابل بقا و ابداع را به وجود آمدن يک صورت اصلاح گرايي در قالب حکومت محافظه کارانه ليبرال مي داند، معتقد است برابر نهاد «ابداع» دشمن و رقيب «ابقا» است به نابودي کامل آن مي انجامد. کسي نمي تواند بگويد کداميک در اين ترکيب ابقا خواهد شد.

بنابراين از ديد گرامشي مارکسيسم بدون در نظر گرفتن مفهوم فلسفه کروچه از يکي بودن تاريخ و فلسفه امکان پذير نيست منتها بايد «کوشش ما در اين جهت باشد، همان کاري را که نظريه پردازان مارکسيسم در مورد فلسفه هگل انجام دادند، ما نيز در مورد فلسفه کروچه تکرار کنيم. اين يگانه راه ثمربخش تاريخي براي احياي مارکسيسم و ارتقاي مفاهيم اش که بالاجبار در عمل زندگي روزمره عاميانه شده اند، به سطحي است که بتوان مسائل پيچيده تر تکامل کنوني مبارزه را حل کرد». (پري اندرسون؛ 92)

مساله مرکزي گرامشي در اين دوران ايجاد يک چشم انداز نوين براي طبقه کارگر است. قبل از هر چيز لازم بود به اذهان کساني که بر آنها حکومت مي شد نفوذ کرد زيرا در بسياري از کشورها کارگران به فاشيسم پيوستند؛ از نظر او طبقه سرمايه دار يک دستگاه نرم افزاري توليد فکر و فرهنگ دارد، علاوه بر سلطه بر توده هاي تحت فرمان با توليد ايدئولوژي براي خود نوعي استيلا ايجاد مي کند. در اينجا است که متوجه بحث اصلي گرامشي مي شويم. دليل اصلي نفوذ گرامشي و اهميت او در ارائه نظر استيلاي سياسي نهفته است، استفاده وسيع از اين مفهوم خود حاکي از اهميت گرامشي است. مفهومي که در قرن بيستم بسيار رايج شد، مفهوم «هژموني» است. غالباً اين تفسير به واضع آن، گرامشي، نسبت داده مي شود. اما او واضع اين مفهوم نيست؛ اصطلاح هژموني يا گگمونيا نخستين بار در نوشته هاي «پلخانف»- پدر معنوي سوسيال دموکراسي روسيه- ظاهر شد. (اندرسون،41)

پلخانف زير اين عنوان، بر مبارزه سياسي طبقه کارگر عليه تزاريسم در کنار مبارزه اقتصادي آنها عليه کارفرمايان تاکيد مي کرد؛ طبقه کارگر در مبارزه عليه استبداد به علت قوي نبودن بورژوازي خواسته هاي آنها را هم در اين مبارزه بر دوش مي کشد. هژموني با روشني و ابعاد گسترده تر توسط «لنين» در کتاب «چه بايد کرد؟» مطرح مي شود. برخورد تفکرآميز گرامشي با ايده هژموني به نوبه خود عرصه جديدي را ايجاد مي کند. ولي به هر حال «هژموني» به عنوان مفهومي نظري ساخته خود اوست. گرامشي در «دفترهاي زندان» هژموني را در سه سطح به کار مي برد.

سطح اول؛ در اين سطح مربوط به نخستين کاربردهاي هژموني در دفترها مي شود، او آن را در ارتباط با ائتلاف هاي طبقاتي پرولتاريا يا ساير گروه هاي تحت استثمار به ويژه دهقانان به کار مي برد و تحقق هژموني از نظر او ضروري است که منافع و تمايلات گروه هاي تحت هژموني در نظر گرفته شود؛ به سخن ديگر گروه رهبري کننده بايد ازخودگذشتگي هايي از نوع اقتصادي و صنفي نشان دهد. واقعيت هژموني بر اين فرض استوار است که بايد به علايق و گرايش هاي گروه هايي که بايد طبقه حاکم بر آنها مسلط شود توجه کند. به عبارت ديگر گروه هاي رهبري کننده بايد به فداکاري هاي اقتصادي و تجاري دست بزنند. اگرچه هژموني اخلاقي- سياسي است، اما بايد اقتصادي هم باشد و بر نقش مهم گروه رهبري کننده در هسته مهم فعاليت هاي اقتصادي استوار باشد. (دومينيک استرنياتي، 224) پس در اين سطح گرامشي هژموني را به عنوان رهنموددهندگي طبقه کارگر به متحدانش معرفي کرد.

سطح دوم؛ کار اصلي گرامشي از اينجا شروع مي شود. هژموني در اين سطح براي گرامشي به اين معني است که اين طبقه توانسته است طبقات جامعه را به پذيرفتن ارزش هاي اخلاقي، سياسي و فرهنگي خود ترغيب کند. اگر طبقه حاکم موفق باشد، اين کار مستلزم حداقل خشونت خواهد بود، مانند رژيم هاي ليبرال موفق در قرن نوزدهم. (همان، 222)

گرامشي معتقد است؛ برتري يک گروه اجتماعي دو شکل به خود مي گيرد؛ «سلطه» و «رهنموددهندگي فکري و اخلاقي». بنابراين هنگامي که طبقه حاکم بيشتر با استفاده از زور طبقات ديگر را تحت انقياد در آورد، حالت «سلطه» برقرار است؛ اما هنگامي که طبقه حاکم برتري خود را به صورت رهنمود دهندگي فکري، اخلاقي و... اعمال کند حالت «هژموني» برقرار است؛ در واقع واژه سلطه در برابر واژه هژموني است و آنچه که در اينجا برجسته مي شود جنبه فرهنگي هژموني است.

بعد از افتراق سلطه و هژموني سوالي که در آثار گرامشي مطرح مي شود اين است که هر کدام از «سلطه» و هژموني» در کجا اعمال مي شود؟ پاسخ گرامشي بسيار بااهميت است زيرا اين پاسخ علاوه بر خود اين پرسش به سوال ديگري هم جواب خواهد داد؛ تفاوت جامعه استبدادي و جامعه دموکراتيک در چيست؟

گرامشي عقيده دارد هژموني مربوط به جامعه مدني و سلطه مربوط به دولت است. (جدول 1)

حال مي توان تفاوت جامعه استبدادي و دموکراتيک را در انديشه گرامشي يافت. (جدول 2)

در انديشه گرامشي جامعه مدني مسوول توليد هژموني است و دولت مجاز به کاربرد قهر است. اين بدان معني است که براي گرامشي؛ فرهنگ عامه و رسانه هاي گروهي تابع توليد، بازتوليد و تحول هژموني با استفاده از موسسات جامعه مدني هستند. هژموني به صورت فرهنگي و ايدئولوژيک با استفاده از موسسات جامعه مدني که مشخصه جوامع ليبرال است، عمل مي کند. اين موسسات شامل آموزش

و پرورش، خانواده، کليسا و رسانه هاي گروهي است.

(استرنياني، 226)

دولت در جوامع استبدادي محيط بر جامعه مدني است، هژموني در جامعه مدني ضعيف است؛ اما جوامع ليبرال دموکرات غربي؛ جوامع مدني آنها گسترده تر و پيچيده تر است. بنابراين در اين سطح هژموني به معني تحت انقياد درآوردن ايدئولوژيکي پرولتاريا توسط بورژوازي است. از اين رو وظيفه اساسي مبارزان، مبارزه با دولتي مسلح نيست بلکه آگاه ساختن ايدئولوژيکي جامعه جهت رهايي از تسليم به انواع رازپردازي هاي سرمايه داري است. (اندرسون؛61)

مسلماً خود گرامشي که در زندگي سياسي ماکسيماليست بود و بارها در جهت چپ گام برداشته بود، با اين برداشت از سوسياليست مخالفت مي ورزيد؛ تعبيري ديگر از هژموني را مطرح ساخت.

سطح سوم؛ در اين سطح هژموني ميان دولت و جامعه مدني توزيع شده است؛ هژموني از نو چنان تعريف شده تا قهر و اجماع با يکديگر تلفيق شود، ترکيبي از زور و اجماع بي آنکه زور بيش از اندازه از اجماع پيشي گيرد.

گرامشي، هژموني را به دو قسمت تقسيم کرد؛ «هژموني سياسي» و «هژموني مدني». وي از قواي مجريه، مقننه و قضائيه دولت ليبرال به عنوان «نهادهاي هژموني سياسي» و از کليساها، احزاب، اتحاديه هاي کارگري، خانواده، مدارس، دانشگاه ها، روزنامه ها و نهادهاي فرهنگي به عنوان «نهادهاي هژموني مدني» ياد مي کند.

در اين سطح است که دولت اخلاقي و فرهنگي مطرح مي شود. گرامشي در اين باره مي گويد؛ هر دولتي اخلاقي است، زيرا يکي از مهم ترين وظايف آن ارتقاي سطح اخلاق و فرهنگ توده هاست. در اين راستا، مدارس به عنوان کارکرد آموزنده مثبت و دادگاه ها به عنوان کارکرد سرکوبگر و آموزنده منفي دولت، اساسي ترين فعاليت هاي دولت را دربرمي گيرند. اما در واقع فعاليت ها و ابتکارات خصوصي متعدد ديگري نيز دقيقاً همين هدف را دنبال مي کنند. اين فعاليت ها و ابتکارات، در کل «دستگاه هژموني فرهنگي و سياسي» طبقات حاکم را تشکيل مي دهند. (گرامشي،1383؛95) در آثار و دست نوشته هاي گرامشي استيلا يا هژموني، نتيجه کار «روشنفکران» است؛ وي از واژه «روشنفکر» در چارچوب معني نخبه سالارانه آن در اشاره به هنرمندان بزرگ يا نويسندگان استفاده نمي کند، بلکه اين واژه را در معني حرفه يي براي اشاره به کساني که با توليد و توزيع عقايد و دانش به طور کلي سروکار دارند؛ در همين راستا در طول تاريخ دو نوع روشنفکر را برمي شمارد.

روشنفکران سنتي؛ هر طبقه يي که در يک شرايط تاريخي خاص به عنوان طبقه حاکم جديد ظهور مي کند، با روشنفکراني برخورد مي کند که از نوعي مداومت تاريخي برخوردار هستند (آنتونيو گرامشي، 1358؛56)

اما اين نوع روشنفکران چگونه به وجود آمده اند و چرا از بين نمي روند؟ در نظر گرامشي، کشيشان به عنوان روشنفکران ارگانيک طبقه اشراف زمين دار مطرح بوده اند که از نظر حقوقي از مزاياي اشرافيت برخوردارند و با آنها در اداره امور فئودالي سهيم بوده اند. اين گروه ها که انحصار برخي از امور اجتماعي را به دست گرفته بودند، با يک روحيه «همبستگي صنفي» خود و تخصص خود را نوعي مداومت تاريخي بدون گسست مي دانند؛ از اين رو خودشان را جدا و مستقل از گروه هاي اجتماعي مسلط فرض مي کنند (همان، 57) اين موضع گيري به لحاظ سياسي و ايدئولوژيکي از اهميت زيادي برخوردار است، چرا که آنها به تدريج توانسته اند اين وهم مستقل بودن خود را به توده القا کنند. به علاوه تمام طبقات حاکم در طول تاريخ، در فرآيند به دست گرفتن قدرت آنها را به خود جذب کرده و در جهت توجيه خود از آنها بهره گرفته اند؛ از آن گذشته چون طبقات حاکمه در کشورهاي مختلف، به هنگام حاکم شدن از اقتدار کافي برخوردار نبوده اند مجبور به سازش با اين گروه ها بوده اند. روشنفکران ارگانيک؛ هر طبقه يي که در طول تاريخ و در بستر شيوه توليد خاص داراي نقش مهم بوده است، از يک يا چند لايه روشنفکران ارگانيک برخوردار بوده که آگاهي اقتصادي و اجتماعي لازم را به طبقه خودشان مي دادند.

از آنجا که اين روشنفکران بايد بهترين شرايط را براي حاکميت طبقه خويش فراهم کنند، لازم است علاوه بر توانايي سازماندهي ساختار طبقاتي خويش از دانش کافي براي اداره اجتماع و دولت برخوردار باشند.

بايد گفت که حدي از تکامل نيروهاي مولد بر ظهور روشنفکران ارگانيک ضروري است. براي مثال بردگان و دهقانان به رغم نقش اساسي شان در توليد داراي روشنفکران ارگانيک نبوده اند؛ طبقه کارگر مهم ترين طبقه تحت استثماري است که داراي روشنفکران خاص خود است.

با توجه به اين توضيحات گرامشي خود نيز تعريفي از روشنفکر ارائه مي دهد؛ به نظر او وقتي در تناسب بين فعاليت «فکري- مغزي» و کوشش «عضلاني- عصبي» جهت مسلط با فعاليت فکري- مغزي باشد ما با روشنفکر به معناي ويژه آن روبه رو مي شويم.

با اين شرحي که ارائه مي دهد، صحبت از غير روشنفکر را نادرست مي داند چرا که غير روشنفکر وجود ندارد، اما تناسب بين فعاليت فکري- مغزي و عضلاني- عصبي هميشه برابر نيست بدين ترتيب درجات مختلفي از فعاليت روشنفکري ويژه داريم (گرامشي، 1358؛59) بنابراين بديهي است چون هيچ فعاليت بشري نيست که بدون هيچگونه دخالت فکري انجام گيرد، همه مردم به نوعي روشنفکرند. کساني در اجتماع از نقش روشنفکر برخوردارند که جنبه غالب فعاليت شان «فکري- مغزي» باشد.

به رغم اينکه در تفسير افکار آنتونيو گرامشي ممکن است اختلاف نظرهايي وجود داشته باشد؛ اما در جهان امروز پيرامون گرامشي و انديشه هايش، ميان متفکران و شارحان ادبيات مارکسيستي اتفاق نظري وجود دارد و آن اينکه گرامشي به همراه ديگر مارکسيست هاي هگلي ( لوکاچ، کرش) مارکسيسم ارتدوکس را با چنان مهارتي بازسازي کرد که جايي براي نفوذ انديشه و تاثير نيرومند اراده انسان در آن پديد آمد. وي که به مارکسيست لنيني به خاطر عاميانه بودنش انتقاد داشت، نقش برجسته تري به انديشه هاي فرهنگي و روشنفکري بخشيد.

دست نوشته هاي او که پس از مرگش انتشار يافت دربردارنده تحليل و تعليل تاريخ ايتاليا، نقش جامعه مدني، ظهور فاشيسم، جزم انديشي در مارکسيسم و تاکتيک مبارزاتي است. وي بر آگاهي و اختيار انسان توجه نشان داد و مارکسيسم ماترياليستي را مورد نقد قرار داد و در عوض از فلسفه «پراکسيس» دفاع کرد. همين تاکيد بر نقش انديشه ها و آگاهي انسان و تاثير آنها بر زيربناي اقتصادي جامعه ويژگي شاخصي به انديشه اش مي بخشد، چرا که درباره زيربنا و روبنا نظري غير از آنچه مارکسيست ها ابراز مي کردند ارائه داد. او اساساً بر اين نظر بود که انديشه ها و ايدئولوژي، نقش عمده يي در تعيين ساخت هاي اقتصادي دارند و به هژموني نقش برجسته يي مي دهد که مبين شکل ظريفي از سلطه فرهنگي است.

به رغم استقبال گسترده از نظريات گرامشي نبايد از نظر دور داشت که ادعاي حضور همزمان هژموني به عنوان «قهر» و «اجماع» هم در جامعه مدني و هم در دولت، ناصواب به نظر مي رسد، چرا که در جامعه مدني از نظر حقوقي اعمال اجبار و اختناق وجود ندارد، همچنين در انديشه گرامشي رسيدن به ديدگاه هاي نوين با از دست دادن دستاوردهاي ديدگاه پيشين همراه است، زيرا در آخرين سطح هژموني (سطح سوم) تمايز ميان دولت و جامعه مدني حذف مي شود. اين راه حل نتايج وخيمي در بر دارد که هرگونه کوشش علمي در تعريف ويژگي دموکراسي بورژوازي در غرب و تمايز آن با فاشيسم و استبداد در شرق را ناکام مي کند.

هرچند در اين مجال سعي بر آن بود که موارد کاربردي و علمي ديدگاه ها و نظريات آنتونيو گرامشي مورد توجه قرار گيرد، بايد توجه داشت ابهام لازم براي گريز از شرايط فاشيستي زندان همراه با زبان پرابهام خود گرامشي دست به دست هم داده تا فهم مطالب او را پيچيده و دشوار سازد. با اين وجود اين شرايط خود بر حساسيت و جذابيت آثار او مي افزايد.

1- نوشته هاي دوره 1914 تا 1916

مجموعه مقالات او در اين زمان در روزنامه هاي «فرياد مردم»، «به پيش»، «شهر آينده» با عنوان «نخستين نوشته ها» در ايتاليا چاپ شده است.

البته مقالاتش در روزنامه «به پيش» جداگانه با عنوان «زير گنبد» در 1960 انتشار يافته است. همچنين مقالات او در نظم جديد در کتابي با همين عنوان در 1954 چاپ شده است، و رساله ناتمام «چهره هايي از مساله جنوب» که اولين بار در 1930 در پاريس انتشار يافته بود.

2- دفترهاي زندان

- تاريخ ماترياليسم و فلسفه بندتو کروچه 1948

- روشنفکران و سازمان فرهنگ 1949

- بيداري ملت ايتاليا 1949

- يادداشت هايي درباره ماکياولي «درباره سياست» و «درباره حکومت نوين» 1949

- ادبيات و حيات ملي 1950

- گذشته و حال 1951

3- نامه ها

- مجموعه يي است بالغ بر 218 نامه که در دوره زندان نگاشته است.

- مجموعه نامه هايي نيز بين گرامشي و رهبران آينده حزب کمونيست ايتاليا زير عنوان «تشکيل گروه رهبري حزب کمونيست ايتاليا» نيز وجود دارد.

منابع؛----------------------------

1- فيوري، جوزپه. آنتونيو گرامشي زندگي مردي انقلابي (1360)، مهشيد اميرشاهي، تهران. انتشارات خوارزمي، چاپ اول.

2- اندرسون، پري. معادلات و تناقضات آنتونيو گرامشي (1383)، شاپور اعتماد، تهران. انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، چاپ اول.

3- بشيريه، حسين. انديشه هاي مارکسيستي (1378) تهران. نشر ني، چاپ دوم.

4-استريناتي، دومينيک. نظريه هاي فرهنگ عامه (1380)، ثريا پاک نظر، تهران. انتشارات گام نو، چاپ اول.

5-گرامشي، آنتونيو. دولت و جامعه مدني (1383) عباس ميلاني، تهران. انتشارات اختران، چاپ اول.

6-گرامشي، آنتونيو. گزيده يي از آثار (1358) تهران. شرکت سهامي کتاب هاي جيبي، چاپ دوم.

1 نوشته شده توسط mostafa balvardi | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.

 
Copyright © 2006 - Site bus: mostafa balvardi & Designer: Hessam Sedaghati